به نام خدا
سلام

ايام تعطيلات چه زود تموم شد انگاري همين چند روز پيش بود كه تعطيل شديم. توي اين تعطيلات چند تا ديد و بازديد داشتيم و بقيه هم مانده است. برنامه ريزي براي درس خواندن هم هيچي شد و لاي كتابها را هم باز نكردم. يكهو به سرمان زد برويم اصفهان. تلفن پشت تلفن براي گرفتن بليت اتوبوس كه خوشبختانه ساعت هشت شب همان روز رزرو كرديم. حالا نوبت گرفتن هتل بود هرجا تماس مي گرفتيم بي نتيجه بود فقط يكي شان قول نصفه نيمه ايي داد كه آن هم نامشخص بود ولي تصميم جدي بود. موقع رفتن باران شديدي گرفت كه نگو و نپرس. بالاخره سوار اتوبوس شديم خدا را شكر.
تا اينجا هنوز خيلي خوب بود در ايستگاه قم نگه داشت پياده شديم سوهان ـ پشمك ـ راحتي ـ ظروف سفالي هركسي چيزي مي خريد ماهم يك ليوان چاي داغ خريدم آخه همسرم من برعكس من عاشق چاي است . در ايستگاه قم يك اتفاقي افتاد و آن شكستن بريس همسرم بود كه البته خدا را شكر خيلي جدي نبود و ما مقداري وسيله لازمه را براي وصل و پينه كردن بريس همراهمان داشتيم.

به اصفهان رسيدم درترمينال قسمت ديگر هم شكست همانطوري كه اطراف ترمينال را نگاه مي كرديم يكهو چشممان به يك هتل افتاد رفتيم تا شايد اتاقي پيدا كنيم (ساعت سه و ربع نيمه شب بود) هوا تاريك همين طوري كه مي رفتيم به سمت هتل، يك كاسه شله زرد كه روي آن يا علي نوشته شده بود در گوشه ايي از باغچه ديدم به فال نيك گرفتم به طور خيلي اتفاقي اين اتاق نصيب ما شد رزرويشين هتل گفت: اين اتاق را فرد ديگري رزرو كرده بود و ماشينش در راه خراب شده اين بود كه قسمت ما شد خدا را شكر.

در راه به اين فكر مي كردم اگر فرد معلولي بريس، كفش طبي و عصا و ... خراب شود روزهاي تعطيل بايد چكار كند. البته براي ما چيز تازه ايي نبود و بارها در مسيرهاي مختلف اين اتفاق افتاده و حتي يكبار بعد از ازدواجمان مي خواستيم به مشهد برويم. درست يك روز قبل رفتن به مسافرت بطور جدي آسيب ديد حتي يكبار عصاي وي از  وسط نصف شد كه واقعا خدا به او رحم كرد چون همان موقع مي خواست از پله هاي منزلمان پايين بيايد، البته چادرهاي امدادي هلال احمر را هرجايي مي رفتيم مي ديدم حالا معلوم نبود كه اگر مراجعه مي كرديم مي خواستند چه خدماتي به ما ارايه دهند؛ بماند ...

صبح زود بيدار شديم و همسرم بريسش را درست كرد و رفتيم كه اصفهان را ببينيم خدا را شكر.
از همه اينها كه بگذريم ما سه روز مهمان اصفهان بوديم حسابي هم خوش گذشت ميدان امام و آثار واقع در ميدان را هم بازديد كرديم البته عالي قاپو را دو طبقه آن را نتوانستم بازديدكنيم و مجبورشديم به دليل اينكه پله هايش خطرناك بود و بريس هم وصله پينه اي بود از همان مسير ورودي خارج شويم فكركنيد مردم دارند از پله هاي باريك مي آيند بالا ما هم از همان مسير مي خواهيم پايين برويم يك آقايي مي گفت آقا اينجا آسانسور ندارد وكلي خنديديم و يك آقايي كه خيلي لطف داشتند ميخواستند يك تنه قبول مسئوليت كرده و.... خلاصه اين هم از عالي قاپو.

به سي و سه پلو و زاينده رود رفتيم و كليساي وانك و كاخ چهلستون را هم بازديد كرديم بقيه روز نيز مشغول بازديد و خريد در ميدان امام بوديم. راستي يك رستوران سنتي هم در ميدان امام هست كه آنجا هم دو بار ناهار خورديم جايتان خالي كلي هم عكس انداختيم همسرم هم راه به راه عكس از من مي انداخت مخصوصا داخل همين رستوران و مي گفت مي خواهم نشان مادر زنم بدهم و بگويم چقدر به دخترش رسيدم من در رستوران سنتي برياني سفارش دادم جايتان واقعا خالي وقتي برياني را آورد به همسرم گفتم چقدر كم است من كه سير نمي شوم ولي وقتي نصف برياني را خوردم سير شدم و بقيه آن را هم نتوانستم بخورم اين هم نتيجه شكمويي.
دو روز اول هم حسابي بارندگي بود آنقدر سرد شد كه مجبور شديم توي بارندگي شديد داخل مغازه اي شديم اينها را خريديم: چتر ـ شال پشمي براي من  ـ كلاه براي همسرم. چند دقيقه ايي كه داخل مغازه بوديم فروشنده تعداد زيادي چتر فروخت. اين هم روزي اين آقا بود. خلاصه سرتان را درد نياورم همين كه از مغازه آمديم بيرون بارون به آن شدت قطع شده بود خيلي خنديدم و برگشتيم توي مغازه به شوخي به فروشنده گفتيم  چتر و ساير وسايل را پس مي گيرد.

از كليساي وانك ديدن كرديم يك نمايشگاه به نفع سالمندان گذاشته بودند كه خيلي جالب بود با يكي از خانم هاي ارمني دوست شدم و وقتي فهميد مددكار اجتماعي معلولين ذهني هستم بسيار خوشحال شد و راجع به نمايشگاه بيشتر توضيح داد وي اظهار مي كرد سالهاست براي خيريه سالمندان كمك بلاعوض مي كند و تعدادي ازخانم ها كه اسمشان نيز در گوشه ايي از سالن زده شده بود به طور شيفتي اين چند روز كارهاي دستي را مي فروشند.

عكس هم انداختيم. مرتب اين خانم تاكيد مي كرد تمام سود اين فروشگاه به نفع سالمندان است و تومان به تومان آن حساب دارد. ياد تعدادي از نمايشگاههاي خيريه و سودهايي كه بعضي ها از آن مي برند افتادم و ديدم اين نمايشگاه واقعا فرق داشت ما هم وقتي حسن نيت را ديديم خريد كرديم .

در بازار امام با نوجواني به اسم ابراهيم آشنا شديم ابراهيم روي چوب خطاطي مي كرد به قدري قشنگ و تند مي نوشت كه آدم با خودكار هم آنقدر نمي تواند تند بنويسد ولي او با قلم هاي مختلفي كه داشت همراه با جوهر سياه روي چوب نام و يا شعر و يا هر مطلبي مي خواستي مي نوشت روحيه خيلي خوبي داشت مي گفت خط را شيراز ياد گرفته است چهره معصوم و كودكانه اش ولي خسته او را مرد ساخته بود مردي نان آور . همسرم از او خواست براي وبلاگش بنويسد " وبلاگ شمعداني ".
در اصفهان كودكان كار را زياد ديدم كه به كارهاي مختلفي مشغول بودند از جمله چاي فروشي، فال حافظ، اسباب بازي مي فروختند و يا پا دو در رستورانها و مغازه بودند؛ دو نفر زن را هم ديدم كه زيره مي فروختند.
در اصفهان موتور سوار خيلي كم بود. حتي روز جمعه نماز جماعت در مسجد ميدان امام برگزار شد تعدادي موتور سوارآمده بودند. به همسرم گفتم چقدر خوبه كه موتور سوار اينجا زياد نيست البته در تهران  موتور وسيله كار است و در رابطه با كارشان نياز دارند ولي آنچه كه مسلم است موتور در حال حاضر يك شغل در تهران به حساب مي آيد.
غير از قيمت هتل ها كه سرسام آور بود بقيه اجناس در اصفهان از تهران ارزونتر بود از جمله كرايه هاي ماشين ها (البته اگر دربستي نمي خواستي بروي) قيمت غذا نيز بسيار مناسب بود در ميدان امام هم ما چند بار بستني و فالوده خورديم. صنايع دستي گران بود مخصوصا ظروف خاتم، مينا كاري و قلم زني و ...
من به اصفهان زياد سفر كردم يك چيزي را در اصفهان بيش از چيزهاي ديگر دوست دارم آن هم بازار مسگرها ست و صداي تق تق چكش مسگرها.

سفر خوبي بود خدا را شكر.