به نام خدا
سلام
مرد سرش درد مي كرد گاهي وقتها اين درد كهنه به سراغش مي آمد قرص هم خورده بود ولي اين دفعه انگاري با سر دردهاي قبلي فرق داشت يا اينكه شديدتر بود حالش مرتب بهم مي خورد نيم ساعتي گذشت ولي اين دل بهم خوردگي ادامه دار بود . بالاخره با اصرارهاي زن آژانس گرفتند و رفتند كلينيكي كه كارش خوب بود در مسير چندين كلينيك بود ولي بهتر ديدند همان كلينيك را بروند . رسيدند . پول آژانس را دادند رفتند داخل .
منشي جلوي درمانگاه كه كار پذيرش را انجام مي داد سن و سالي نداشت ولي پراز افاده و اخم انگاري از دماغ فيل افتاده يا اينكه فكر مي كرد اگر با مراجعين اينطوري برخورد كنه موفق تر يا با كلاس تره ! بيچاره مردم مريض كه بايد با اين آدم ازخدا بي خبر رو در رو بشوند . پول را مي دهد مي رود مي نشينند ولي مرد همچنان حالش بد است سراغ دستشويي را مي گيرد از دستشويي كه مي آيد بيرون حالش بدتر هم شده بود زن به سراغ دخترك ازخودراضي (منشي ) مي رود و خواهش مي كند كه شوهرش زودتر داخل شود منشي خيلي خونسرد مي گويد خودتان برويد ببينيد نوبت چه كسي است از خودش اجازه بگيريد زن تعجب زده نگاه مي كند و تو دلش مي گويد پس تو اينجا چه كاره ايي ؟ ولي خودش را كنترل مي كند . پذيرش پر از آدم بود نمي دانست بايد به كدام يكي بگويد همينطوري كه داشت نگاه مي كرد آقايي قد بلند كه خودش هم حال خوبي نداشت اشاره به زن كرد انگاري حواسش متوجه آنها بود و گفت نوبت من است شما زودتر برويد داخل زن و مرد هردو از مرد تشكر كردند و طولي نكشيد كه مريض قبلي آمد بيرون و آنها رفتند داخل . دكترصاف و صوف و كراواتي تشخيصي براي سردرد داد و تجويز سرم و آمپول و دارو . آمدند بيرون و زن رفت سراغ منشي و از او خواست سرم و آمپول را در صورتي كه دارند به وي بدهد و پولش را حساب كند و در صورت موافقت فردا داروها را جايگزين بياورد منشي قبول نكرد زن درخواست كرد داروها را بدهد و رفتند براي تزريق سرم و آمپول .
پيرزني كه داشت نسكافه ميخورد وارد اتاق شد شروع كرد به پيدا كردن رگ به قول خودش رگ ندارد و چندين سوزن به قسمتهاي ساعد دست و بالاي انگشتان زد مرد داشت از درد به خود مي پيچيد زن عصباني شد و پيرزن متوجه شد كه زن متوجه ناشي كاري وي شده است و گفت به دكتر مي گويم الان بيايد رگ را پيد ا كند زن معطل نكرد و خودش رفت سراغ اتاق دكتر و به او گفت كه اين خانم توانايي انجام كار را ندارد و نمي تواند رگ پيدا كند و از پزشك خواست خودش بيايد پزشك نيز بالافاصله آمد و با دو بار سوزن زدن بالاخره رگ را پيد ا كرد و با عذرخواهی رفت .
زن تا اتمام سرم حرص خورد از اينكه چندين درمانگاه سر را ه را ول كردند و آمدند اينجا با خودش عهد كرد كه هرگز ديگر پا در اين درمانگاه نگذارد . هنگام بيرون آمدن از درمانگاه پزشكي كه به اعتبار وي به آن درمانگاه مراجعه كرده بود ديد رفت و با او صحبت كردن و دردل كردن كه چرا از پرسنلي مرجب جهت اينكار استفاده نمي كنند و بيمار كه خودش با درد به اين مركز درماني مراجعه مي كند چنين سوزن به رگهاي او زده شود و به خونريزي بيافتد تا آخر سر پزشك بيايد از او رگ بگيرد پزشك شروع كرد راجع به اينكه رگ بعضي چنين است و چنان . زن گفت " آقاي دكتر رگ گرفتن مراحلي دارد وقتي حتي با دستش دنبال رگ نمي گردد رگ چگونه پيدا شود و خطاهاي زن را در مورد رگ گرفتن به دكتر گفتن . دكتر پس از شنيد ن شروع به عذرخواهي كرد و نه يك بار بلكه چندين بار و گفت بيايد برويم داخل تا به وي تذكر بدهم زن گفت نيازي نيست و به دكتر متذكر شد كه خود در كلينيكي شاغل است و اين چيزها را خيلي خوب مي داند . خداحافظي كردند مسيري را پياده مي آمدند ولي به سختي برقها هم رفت .
زن در طي مسير به جايگاه شغلي درمانگران فكر مي كرد و تعهد حرفه ايي آنان ...
صبح زن و شوهر هيچ كدام نتوانستد به محل كارشان بروند چراكه دستهاي مرد ورم كرده بود و درد مي كرد و نمي توانست به عصاها تكيه كند و راه برود ...