يكسال گذشت

به نام خدا
سلام

امروز وبلاگ من يكساله شد . همسرم خيلي دوست داشت كه من هم يك وبلاگ و به خصوص سايت مددكاري داشته باشم عليرغم ميلم وبلاگ اشكها و لبخندها راه اندازي شد . اصولا خيلي با كامپيوتر ميانه خوبي نداشتم ولي خوب انگاري در اين يك سال دوست هاي خوبي براي هم شديم . البته جا دارد از همسرم نيز تشكر كنم .
امروز برگشتم به يكسال قبل و مطالب را يكي يكي مرور كردن ...
در اين يكسال سعي كردم ارتباط نزديكي با مخاطبانم داشته باشم يك ارتباط حرفه اي منظورم از نقطه نظر مددكاري است آنقدر كه گاها ايميلهايي جهت مشاوره و پيگيري داشتم كه منجر به ارتباط چهره به چهره بود و يا تلفن و يا از طريق ايميل .
در اين يكسال سعي كردم به گونه ايي بنويسم كه تاثير گذار روي مخاطب باشد .
در اين يكسال دوستان اينترنتي خوبي پيدا كردم .
در اين يكسال از مشكلات و مسائل اجتماعي در قالب خاطرات و اتفاقات روزمره نوشتم چرا كه فكر مي كنم تاثيرش خيلي بيشتر باشد گاها لا به لاي مطالب مقاله و يا تحقيقي و يا شعر و يا خاطرات زندگي خودم را نوشتم و اينكه هميشه صادقانه و از دل نوشتم از دل نوشتم تا بردل بنشيند.
حال دوست من نوبت توست كه مرا راهنمايي كني . آيا همين روند را ادامه دهيم يا اينكه ....
هر پيشنهاد و انتقادي داري بنويس و مطمئن باش مرا در راهي كه در پيش گرفتم كمك كرده ايي پس تو امروز مددكار من باش .

كمال اين است و بس

به نام خدا
سلام

كمال بعد از مدتها تلاش خانواده اش بالاخره رفت انگليس و چون در آنجا متولد شده بود سريع كارهايش انجام شد و رفت .
 يادم مي آيد زماني كه ايران بود هيچ وقت توي كارگاه بند نمي شد و يكسره دعوا راه مي انداخت و مي خواست برود خانه و يا مي خواست كه اخراجش كنند . ولي وقتي در اوج عصبانيت باهاش حرف مي زدي مثل موم تو دستهات بود و آرام صحبت مي كرد و بعد از مدت كوتاهي مي رفت به كارگاهش انگاري اتفاقي نيفتاده خميده خميده و تند راه مي رفت آدم حس مي كرد الان با مغز مي خورد زمين ولي او تعادل خوبي داشت . خيلي خوب هم حرف مي زد . فقط نتوانسته بود مثل همسن و سالهاي خودش درس بخواند و مدرسه استثنايي رفته بود .
يك روز هم مادرش سراغ معلم قرآن برايش مي گشت كه كسي به او معرفي شد كه بعدها هم به كمال هم به مادرش قران ياد داد و مادر هم خيلي راضي بود .
بالاخره رفت هر روز هفته حضورش و حالا نبودش ...
به قول مادرش بدون كمال نمي توانم زندگي كنم با اون هم نمي توانم .
تا اينكه يكي دو سال پيش اومد ايران اول تلفن زد و اجازه گرفت كه مي خواهد بيايد همه را ببيند دلش براي همه تنگ شده پاشد اومد . با سرو صداي هميشگي و كلي حرفهاي تعريفي . مي گفت كار مي كند مي گفت بن لباس رايگان دارد مي گفت خانه جدا بهش دادند مي گفت جدا از مادر زندگي مي كند و روزي چند ساعت بيشتر در روز كار نمي كند چون كمر درد دارد مي گفت بليط رايگان حمل و نقل شهري داره و مادرش مي گفت كمال عاقبت به خير شد و تعريف كرد زماني كه رفتند انگليس خانه اي مستقل به كمال دادند و تحت نظارت دولت آنجا زندگي مي كند و من هم جدا زندگي مي كنم و مي گفت هفت بار به جهت شكر خداوند كه بالاخره كمال عاقبت به خير شد قران را ختم كردم و سراغ معلم قران كمال را گرفت .
چقدر خوشحال شديم كه شرايط خوبي دارد اصرار كرد كه حالا كه فعلا ايران است تابستان گاهي پيش بچه ها بيايد شماره تلفن خواست شماره را بهش داديم وقتي رسيده بود خانه از خوشحالي با لباس پريده بود تو استخر و شماره تلفن هم خيس شده بود .
پيش خودم گفتم از كلي از امكانات رفاهي و تسهيلات زندگي كه در انگليس براي كمال تعيين كردند بگذريم حتي كار بهش دادند كار ساده بسته بنديي و طي ساعتي تعيين شده كه به واسطه كمردردش فشاري به وي نيايد .
ولي متاسفانه اگر درهاي رحمت روي فرد معلولي باز شود و كار بهش بدهند ساعت كار طبق قانون است كه البته هميشه مي گويم از قانون كار فقط ساعتش را داريم . حال شرايط جسمي و ذهني خيلي در نظر گرفته نمي شود كه البته نياز به بازنگري در اين زمينه واقعا ضرورت دارد.

قصه غصه ها

به نام خدا
سلام

دنداني نداشت؛ اگر هم داشت من متوجه نشدم. مي خنديد.
 توي رختخوابش دراز كشده بود.  با  وارد شدن من هم  تكاني بخودش نداد و باز در رختخوابش ماند. نمي تونست صحبت كنه.
از دور و برش كمي خبر داشت. كانال تلويزيون را  كه عوض مي كردند متوجه مي شد و اعتراض مي كرد. عاشق فيلم سينمايي بود. رشدش با تاخير بوده ذهنش هم خيلي كمتر از سنش بود.
 
خواهر كوچكش گهگاهي مشق مي نوشت كلاس دوم بود گهگاهي هم زير چشمي نگاهي كنجكاوانه مي كرد آخر هم طاقت نياورد آمد كنار من نشست تا از حرفهاي ما سر در آورد.

مادر يك چشمش عفونت داشت و تار مي ديد به وضوع با چشم ديگرش فرق پيدا كرده بود؛ مثل كسي بود كه چشمش آب مروايد آورده. كهنه هاي او را با دست مي شست ماشين لباسشويي هم نداشت كه در اين مورد كمك او باشه.
چه جوري مي تونست بخره مدتها بود كه بخاري نداشتند و همين بخاري را هم با سختي و قسطي خريده بودن.
براي چشمش دكتر هم رفته ولي افاقه نكرده. بهش گفتم بايد دوباره پيش دكتر بري . سكوت كرد و چيزي نگفت.
 مرتب به او مي گفت: پا شو برو ببين شير آمده يا نه.
دخترك غرغر مي كرد و با حاضر جوابي مي گفت خودت برو.
 بالاخره هم تسليم شد چادر رنگي كوچكش را سرش كرد و باز شروع كرد به غرغر كردن كه كش چادر من را درست نكردي. من با شوخي گفتم چه دختر غرغرويي .
 بالاخره رفت  مادر مي گفت چند روز پيش آن قدر گريه كرده كه چرا برايش تولد نگرفتيم.
بعد از مدتي برگشت و  گفت شير نيامده .
مادر مي گفت از جايي نامه آوردم كه روزي سه تا شير مغازه به ما بدهد. اگر نه كه چيزي جز شير نمي خورد خودش را هم بردم نشان مغازه دار دادم تا باور كند كه او ...

دخترك كبريت فروش

به نام خدا
با سلام و تبريك آغاز سال نو ميلادي

بچه كه بودم عاشق كتاب دخترك كبريت فروش بودم و مرتب و بارها و بارها اين كتاب را مي خواندم و سير نمي شدم البته يك كتاب ديگر هم بود به نام ماري و شاه بلوط ها كه آن كتاب را هم خيلي دوست داشتم هردو راجع به كمك به انسانها بود و من چه لذتي مي بردم ميخواندم . چند هفته پيش دلم به شدت گرفته بود و تو لاك خودم بودم و بيرون هم نمي آمدم يك روز پنج شنبه بود همسرم گفت برويم خيابانهاي نزديك منزل كمي بگرديم شايد از اين حال و هوا مرا بيرون بياورد . نزديك روزنامه فروشي كه رسيدم رفت روزنامه بگيرد من هم داشتم روزنامه ها و مجله ها را نگاه ميكردم يكهو چشمم به كتاب دخترك كبريت فروش افتاد برداشتم نگاهي به كتاب و عكسهاي آن انداختم ياد دوران كودكي ام افتادم كه چقدر اين كتاب را دوست داشتم دو تا برداشتم همسرم گفتم دوتا براي چي ؟ گفتم مي خواهم هميشه داشته باشم .
پيش خودم گفتم بد نيست كه نزديك آغاز سال نو ميلادي اين داستان را روي وبلاگم بياورم شايد خيلي از دوستانم مثل من دلشان براي اين داستان تنگ شده باشد و يا با خواندن اين داستان ياد دوران خوش كودكي اشان بيافتند . نمي دانم شايد هم دوران كودكي سختي داشتند مثل دخترك كبريت فروش . 
اميدوارم همه كودكان جهان دوران كودكي خوش و زيبايي داشته باشند .
 هيچ وقت مورد آزارو اذيت قرار نگيرند .
 هيچ وقت سر چهارراهها و خيابانها روز و شب مشغول كار نباشند .
هيچ وقت بيمار نشوند و گرفتار دردهاي لاعلاج نشوند .
هيچ وقت مورد سوء استفاده قرار نگيرند .
هيچ وقت دچار معلوليت نشوند .
هيچ وقت هيچ وقت ...
و هميشه به آروزهاي قشنگشان برسند .  و سايه پدرومادر بالاي سرشان باشد .

دخترك كبريت فروش

شب سال نو بود و برف مي باريد . دخترك كبريت فروش در خيابان هاي سرد مي گشت و با صداي بلند مي گفت : كبريت دارم ، كبريت ، خواهش مي كنم بخريد . اما كسي به او اعتنايي نمي كرد . دخترك به طرف زني دويد و گفت : خواهش مي كنم ازمن كبريت بخريد .
لازم ندارم دختر جان .
دخترك از سرما مي لرزيد و با خود حرف مي زد :
چقدر سرد است . بايد به خانه بروم . اما نه اگر كبريت ها را نفروشم پدرم دوباره كتكم مي زند . او با نفسش دستهايش را گرم كرد و دوباره به راه افتاد . دلش از گرسنگي ضعف مي رفت . از خانه اي بوي خوش غذايي بلند شد . دخترك قدمهايش و صدايش را بلند تر كرد تا شايد بتواند كبريت ها را بفروشد . اما هيچ كس كبريت نمي خريد . دخترك مي خواست از وسط خيابان بگذرد كه كالسكه اي با سرعت به او نزديك شد او با عجله خود را ازسر راه كالسكه كنار كشيد اما كفشهاي چوبي اش از پايش در آمد و به ميان برفها پرتاب شد .
دخترك با دستهاي يخ زده برف ها را كنار ميزد و دنبال كفشهاي چوبي اش مي گشت كه يكدفعه چشمش به كفشش افتاد . اما قبل از اينكه بتواند كفش را بردارد بچه اي بازيگوش كفش را قاپيد و پا به فرار گذاشت .
دخترك با پاي برهنه در خيابان هاي سرد و پر برف قدم مي زد . اما ديگر كسي در خيابان نمانده بود همه براي آغاز سال نو و جشن كريسمس به خانه هايشان رفته بودند . از پنجره خانه ها روشنايي ديده مي شد و صداي خنده بچه هايي كه منتظر دست پخت مادرشان بودند بگوش مي رسيد . دخترك آهي كشيد و گفت : خوش به حالشان من هم دست پخت مادرم را خيلي دوست داشتم ، وقتي او زنده بود چقدر شاد و خوشبخت بودم . دخترك پاهايش بي حس شده بود ديگر نمي توانست راه برود . زير طاق ايوان خانه اي نشست و با خود گفت : سردم است . خوب است كبريتي آتش بزنم شايد كمي گرم شوم . سپس يكي از كبريت ها را به ديوار كشيد . كبريت روشن شد و ميان آن بخاري گرم و روشني ديده شد . دخترك با شادي گفت : عالي شد حالا مي توانم خود را گرم كنم اما همين كه خواست به بخاري نزديك شود ، بخاري خاموش شد . دخترك كبريت ديگري به ديوار كشيد . اين بار ميان شعله ها يك ظرف پر از غذا ديد ولي همين كه خواست شروع به خوردن كند غذا به سمت بالا شروع به پرواز كرد و غذاي خيالي ناپديد شد . او سومين چوب را هم روشن كرد و اين بار يك درخت كريسمس ديد اما به محض خاموش شدن كبريت درخت كريسمس هم ناپديد شد . فقط يك شعله از شمعها باقي ماند كه آن هم بالا رفت و تبديل به ستاره اي شد و در آسمان جاي گرفت . دخترك با تعجب به آسمان نگاه  مي كرد كه ناگهان ستاره اي از آن جدا شد و پايين افتاد . دخترك با خود گفت :
مادر بزرگ : اگر ستاره اي زمين بيافتد معني اش اين است كه كسي مي ميرد و روحش پيش خدا مي رود . دخترك ياد مادرش افتاد و آهسته گفت : مادربزرگ دلم برايت تنگ شده . سپس چهارمين كبريت را روشن كرد و در ميان شعله آتش مادربزرگش را ديد و به آغوشش پريد . سپس او را بوسيد و از سختي ها و مشكلاتش براي او تعريف كرد و با گريه گفت :‌ مادربزرگ تو را به خدا نرو مي دانم اگر كبريت خاموش شود توهم مثل بخاري و بقيه چيزها ناپديد مي شوي ، درهمين موقع كبريت خاموش شد و صورت مادربزرگ ناپديد گشت .
دخترك اين بار تمام كبريت ها را آتش زد و گفت شايد اينطور بتوانم مادربزرگم را نگهدارم .
درروشنايي آتش صورت مادر بزرگ پيدا شد . دخترك فرياد زد : مادربزرگ خوبم من را تنها نگذار.
مادربزرگ با مهرباني دخترك را در آغوش كشيد و در سياهي شب همراه دخترك به طرف آسمان نوراني بالا و بالاتر رفت . دخترك گفت : مادر بزرگ كجا مي روي ؟
به بهشت عزيزم !
بهشت چه جور جايي است .
بهشت جايي پر از خوبي است . پر از مهرباني و پر از هرچه دوست داري ، مثل خوراكي هاي خوشمزه و رختخواب گرم و نرم . تازه مادرت هم آنجا منتظر توست . ديگر مشكلات تو تمام شد عزيزم . قلب دخترك پر از شادي شد و به آرامي چشمهايش را بست و به سوي خدا پرواز كرد . او تبديل به يك ستاره زيبا در آسمان نوراني شد .
صبح شد . مردمي كه به خيابان آمده بودند دختركي را ديدند كه روي زمين افتاده . پزشك را خبركردند . اما دخترك ساعتها اشك در چشمهاي مردم حلقه زد . زني با صداي بلند گريه مي كرد و مي گفت : من را ببخش . دخترك بيچاره اگر ديشب از تو كبريت مي خريدم شايد اين اتفاق نمي افتاد . چند نفر ديگر هم آه كشيدند و با چشماني اندوهگين به دخترك نگاه مي كردند .
آنها همان كساني بودند كه شب پيش دخترك را ديده بودند اما از او كبريتي نخريده بودند . مردم بدن دخترك را بلند كردند و به كليسا برند و براي شادي روحش دعا خواندند اما كسي نمي دانست دخترك ميان شعله كبريت ها چه چيز قشنگي ديده بود و با شادي به آسمان پرواز كرده بود .
حالا او در بهشت بود . كنار مادربزرگش آنها سال نورا در بهشت جشن گرفته بودند. شايد اگر مردم خوب گوش مي كردند صداي خنده و شادي دخترك را از بهشت مي شنيدند.