به نام خدا
با سلام و تبريك آغاز سال نو ميلادي

بچه كه بودم عاشق كتاب دخترك كبريت فروش بودم و مرتب و بارها و بارها اين كتاب را مي خواندم و سير نمي شدم البته يك كتاب ديگر هم بود به نام ماري و شاه بلوط ها كه آن كتاب را هم خيلي دوست داشتم هردو راجع به كمك به انسانها بود و من چه لذتي مي بردم ميخواندم . چند هفته پيش دلم به شدت گرفته بود و تو لاك خودم بودم و بيرون هم نمي آمدم يك روز پنج شنبه بود همسرم گفت برويم خيابانهاي نزديك منزل كمي بگرديم شايد از اين حال و هوا مرا بيرون بياورد . نزديك روزنامه فروشي كه رسيدم رفت روزنامه بگيرد من هم داشتم روزنامه ها و مجله ها را نگاه ميكردم يكهو چشمم به كتاب دخترك كبريت فروش افتاد برداشتم نگاهي به كتاب و عكسهاي آن انداختم ياد دوران كودكي ام افتادم كه چقدر اين كتاب را دوست داشتم دو تا برداشتم همسرم گفتم دوتا براي چي ؟ گفتم مي خواهم هميشه داشته باشم .
پيش خودم گفتم بد نيست كه نزديك آغاز سال نو ميلادي اين داستان را روي وبلاگم بياورم شايد خيلي از دوستانم مثل من دلشان براي اين داستان تنگ شده باشد و يا با خواندن اين داستان ياد دوران خوش كودكي اشان بيافتند . نمي دانم شايد هم دوران كودكي سختي داشتند مثل دخترك كبريت فروش .
اميدوارم همه كودكان جهان دوران كودكي خوش و زيبايي داشته باشند .
هيچ وقت مورد آزارو اذيت قرار نگيرند .
هيچ وقت سر چهارراهها و خيابانها روز و شب مشغول كار نباشند .
هيچ وقت بيمار نشوند و گرفتار دردهاي لاعلاج نشوند .
هيچ وقت مورد سوء استفاده قرار نگيرند .
هيچ وقت دچار معلوليت نشوند .
هيچ وقت هيچ وقت ...
و هميشه به آروزهاي قشنگشان برسند . و سايه پدرومادر بالاي سرشان باشد .
دخترك كبريت فروش
شب سال نو بود و برف مي باريد . دخترك كبريت فروش در خيابان هاي سرد مي گشت و با صداي بلند مي گفت : كبريت دارم ، كبريت ، خواهش مي كنم بخريد . اما كسي به او اعتنايي نمي كرد . دخترك به طرف زني دويد و گفت : خواهش مي كنم ازمن كبريت بخريد .
لازم ندارم دختر جان .
دخترك از سرما مي لرزيد و با خود حرف مي زد :
چقدر سرد است . بايد به خانه بروم . اما نه اگر كبريت ها را نفروشم پدرم دوباره كتكم مي زند . او با نفسش دستهايش را گرم كرد و دوباره به راه افتاد . دلش از گرسنگي ضعف مي رفت . از خانه اي بوي خوش غذايي بلند شد . دخترك قدمهايش و صدايش را بلند تر كرد تا شايد بتواند كبريت ها را بفروشد . اما هيچ كس كبريت نمي خريد . دخترك مي خواست از وسط خيابان بگذرد كه كالسكه اي با سرعت به او نزديك شد او با عجله خود را ازسر راه كالسكه كنار كشيد اما كفشهاي چوبي اش از پايش در آمد و به ميان برفها پرتاب شد .
دخترك با دستهاي يخ زده برف ها را كنار ميزد و دنبال كفشهاي چوبي اش مي گشت كه يكدفعه چشمش به كفشش افتاد . اما قبل از اينكه بتواند كفش را بردارد بچه اي بازيگوش كفش را قاپيد و پا به فرار گذاشت .
دخترك با پاي برهنه در خيابان هاي سرد و پر برف قدم مي زد . اما ديگر كسي در خيابان نمانده بود همه براي آغاز سال نو و جشن كريسمس به خانه هايشان رفته بودند . از پنجره خانه ها روشنايي ديده مي شد و صداي خنده بچه هايي كه منتظر دست پخت مادرشان بودند بگوش مي رسيد . دخترك آهي كشيد و گفت : خوش به حالشان من هم دست پخت مادرم را خيلي دوست داشتم ، وقتي او زنده بود چقدر شاد و خوشبخت بودم . دخترك پاهايش بي حس شده بود ديگر نمي توانست راه برود . زير طاق ايوان خانه اي نشست و با خود گفت : سردم است . خوب است كبريتي آتش بزنم شايد كمي گرم شوم . سپس يكي از كبريت ها را به ديوار كشيد . كبريت روشن شد و ميان آن بخاري گرم و روشني ديده شد . دخترك با شادي گفت : عالي شد حالا مي توانم خود را گرم كنم اما همين كه خواست به بخاري نزديك شود ، بخاري خاموش شد . دخترك كبريت ديگري به ديوار كشيد . اين بار ميان شعله ها يك ظرف پر از غذا ديد ولي همين كه خواست شروع به خوردن كند غذا به سمت بالا شروع به پرواز كرد و غذاي خيالي ناپديد شد . او سومين چوب را هم روشن كرد و اين بار يك درخت كريسمس ديد اما به محض خاموش شدن كبريت درخت كريسمس هم ناپديد شد . فقط يك شعله از شمعها باقي ماند كه آن هم بالا رفت و تبديل به ستاره اي شد و در آسمان جاي گرفت . دخترك با تعجب به آسمان نگاه مي كرد كه ناگهان ستاره اي از آن جدا شد و پايين افتاد . دخترك با خود گفت :
مادر بزرگ : اگر ستاره اي زمين بيافتد معني اش اين است كه كسي مي ميرد و روحش پيش خدا مي رود . دخترك ياد مادرش افتاد و آهسته گفت : مادربزرگ دلم برايت تنگ شده . سپس چهارمين كبريت را روشن كرد و در ميان شعله آتش مادربزرگش را ديد و به آغوشش پريد . سپس او را بوسيد و از سختي ها و مشكلاتش براي او تعريف كرد و با گريه گفت : مادربزرگ تو را به خدا نرو مي دانم اگر كبريت خاموش شود توهم مثل بخاري و بقيه چيزها ناپديد مي شوي ، درهمين موقع كبريت خاموش شد و صورت مادربزرگ ناپديد گشت .
دخترك اين بار تمام كبريت ها را آتش زد و گفت شايد اينطور بتوانم مادربزرگم را نگهدارم .
درروشنايي آتش صورت مادر بزرگ پيدا شد . دخترك فرياد زد : مادربزرگ خوبم من را تنها نگذار.
مادربزرگ با مهرباني دخترك را در آغوش كشيد و در سياهي شب همراه دخترك به طرف آسمان نوراني بالا و بالاتر رفت . دخترك گفت : مادر بزرگ كجا مي روي ؟
به بهشت عزيزم !
بهشت چه جور جايي است .
بهشت جايي پر از خوبي است . پر از مهرباني و پر از هرچه دوست داري ، مثل خوراكي هاي خوشمزه و رختخواب گرم و نرم . تازه مادرت هم آنجا منتظر توست . ديگر مشكلات تو تمام شد عزيزم . قلب دخترك پر از شادي شد و به آرامي چشمهايش را بست و به سوي خدا پرواز كرد . او تبديل به يك ستاره زيبا در آسمان نوراني شد .
صبح شد . مردمي كه به خيابان آمده بودند دختركي را ديدند كه روي زمين افتاده . پزشك را خبركردند . اما دخترك ساعتها اشك در چشمهاي مردم حلقه زد . زني با صداي بلند گريه مي كرد و مي گفت : من را ببخش . دخترك بيچاره اگر ديشب از تو كبريت مي خريدم شايد اين اتفاق نمي افتاد . چند نفر ديگر هم آه كشيدند و با چشماني اندوهگين به دخترك نگاه مي كردند .
آنها همان كساني بودند كه شب پيش دخترك را ديده بودند اما از او كبريتي نخريده بودند . مردم بدن دخترك را بلند كردند و به كليسا برند و براي شادي روحش دعا خواندند اما كسي نمي دانست دخترك ميان شعله كبريت ها چه چيز قشنگي ديده بود و با شادي به آسمان پرواز كرده بود .
حالا او در بهشت بود . كنار مادربزرگش آنها سال نورا در بهشت جشن گرفته بودند. شايد اگر مردم خوب گوش مي كردند صداي خنده و شادي دخترك را از بهشت مي شنيدند.