قصه غصه ها
به نام خدا
سلام
دنداني نداشت؛ اگر هم داشت من متوجه نشدم. مي خنديد.
توي رختخوابش دراز كشده بود. با وارد شدن من هم تكاني بخودش نداد و باز در رختخوابش ماند. نمي تونست صحبت كنه.
از دور و برش كمي خبر داشت. كانال تلويزيون را كه عوض مي كردند متوجه مي شد و اعتراض مي كرد. عاشق فيلم سينمايي بود. رشدش با تاخير بوده ذهنش هم خيلي كمتر از سنش بود.
خواهر كوچكش گهگاهي مشق مي نوشت كلاس دوم بود گهگاهي هم زير چشمي نگاهي كنجكاوانه مي كرد آخر هم طاقت نياورد آمد كنار من نشست تا از حرفهاي ما سر در آورد.
مادر يك چشمش عفونت داشت و تار مي ديد به وضوع با چشم ديگرش فرق پيدا كرده بود؛ مثل كسي بود كه چشمش آب مروايد آورده. كهنه هاي او را با دست مي شست ماشين لباسشويي هم نداشت كه در اين مورد كمك او باشه.
چه جوري مي تونست بخره مدتها بود كه بخاري نداشتند و همين بخاري را هم با سختي و قسطي خريده بودن.
براي چشمش دكتر هم رفته ولي افاقه نكرده. بهش گفتم بايد دوباره پيش دكتر بري . سكوت كرد و چيزي نگفت.
مرتب به او مي گفت: پا شو برو ببين شير آمده يا نه.
دخترك غرغر مي كرد و با حاضر جوابي مي گفت خودت برو.
بالاخره هم تسليم شد چادر رنگي كوچكش را سرش كرد و باز شروع كرد به غرغر كردن كه كش چادر من را درست نكردي. من با شوخي گفتم چه دختر غرغرويي .
بالاخره رفت مادر مي گفت چند روز پيش آن قدر گريه كرده كه چرا برايش تولد نگرفتيم.
بعد از مدتي برگشت و گفت شير نيامده .
مادر مي گفت از جايي نامه آوردم كه روزي سه تا شير مغازه به ما بدهد. اگر نه كه چيزي جز شير نمي خورد خودش را هم بردم نشان مغازه دار دادم تا باور كند كه او ...