این روزها هرچه دنبالش می گردم پیداش نمی کنم تا به خودت می آیی شب است . خسته ای . توانت بریده . حجم کارهای آخر سال و خانه تکانی و خرید و برنامه ریزی برای تعطیلات و ... همه باعث شده یک جورایی خسته بنظر برسی ولی باز سعی میکنی قوی باشی . این ترافیک هم  امان همه رابریده .

 تاریکه دنبالش می گردم پیداش نمی کنم بالاخره بهم میگه که کجاست لباس نظامی قشنگی تنش کرده و کارت شناسایش هم روی سینه نصب کرده سرش هم با افتخار بالاست با اشاره صداش میکنم مثل بچه ها ذوق کردم آخه بعد از مدتها دارم می بینمش .

 به اشاره دستم دنبالم میاد . همکار کناریش بهش می گوید سر پستش باشد ولی او هم خوشحاله . بهش عیدی می دهم می گیرد بهش می گویم که این عیدی توست . باهاش عکس یادگاری میگرم اگر اجازه داشتم عکسش را می گذاشتم میدی و آنوقت حق رو بهم می دادی . آنقدر دلم برایش تنگ شده بود که دوست داشتم تو بغلم بگیرمش و ببوسمش مثل یک فرزند .

تو این لباس چقدر احساس وظیفه می کند اصلا یک آدم دیگری میشه حتی تا دیر وقت در کنار پلیس کار می کند . شاید دوست من وقتی او را ببینی بخندی و یامسخره کنی ولی این کودک منگولیسم دیگر بزرگ شده و احساس مسئولیت می کند حتی زمانی که خلافی انجام دهی به تو تذکرمی دهد .چقدر بهش افتخار می کنم .

 باورت میشود که چقدر بزرگ شد ه .این راهی است که او خود انتخاب کرده است .