امروز مي خواهم يك خاطره از يك دوستي كه داراي معلوليت است برايتان تعريف كنم خاطره جالب و كمي هم تلخ است .

به اين دوست خوبم همين عكسي كه گذاشتم را نشون دادم بهش گفتم كه من دربچگي خيلي بازي مي كردم يكي از بازيهاي كه داشتم عمو زنجيرباف بود و اين عكس من را به ياد دوران كودكي ام انداخته . ازش پرسيدم تو دربچگي اين بازي را تجربه كردي با بچه هاي سالم ؟ گفت : نه .
...
ازش پرسيدم چه بازي در بچگي با بچه هاي سالم داشتي . گفت : فوتبال . تعجب كردم كه با دو عصا چطوري فوتبال بازي ميكرده ؟

برايم تعريف كرد كه تو كوچه با بچه ها فوتبال بازي ميكرده ( گل كوچيك ) و دروازه بان بوده . تا اينكه تيم كوچه مسابقات محلي داشته و اونها به يك محله ميرند وسط بازي كه مي شه تيم مقابل اعتراض ميكنه ميگه بايد دروازه بان را اخراج كنيد و ميگن كه ما به اين پسره نميتونيم گل بزنيم دو تا پا داره تازه دوتا عصا هم داره !!! خلاصه يك نفر كه تو تيم ما بود و از من كمي بزرگتر بود اومد من را بوسيد و گفت : اينها دارند تقلب مي كنند مي خواهند تو را بيرون كنند و اين طور شد كه من اخراج شدم . ازش پرسيدم : تو گريه كردي ؟ گفت : نه ايستادم بقيه بازي را نگاه كردم .


وقتي اين خاطره را برايم تعريف كرد ازش پرسيدم بنظرت اين خاطره چه جور خاطره ايي براي تو در كودكي بوده ؟

گفت : خاطره ايي تلخ برايم بود .

با خنده گفت براي دوستان اين صفحه بنويس من دركودكي بسيار به ناصرحجازي و داسا يوف روسي دو دروازه بان بزرگ تاریخ فوتبال علاقه داشتم و بهترين هديه دوران كودكي ام در ورزش يك جفت دستكش دروازه باني بود كه توسط يكي از دوستان خوبم كه الان پزشك شده است به من هديه شد .
الان هم كه بزرگ شدم عاشق فوتبال هستم .

دوست خوبم مي خواهم بهت بگم اين خاطره از همسرم مي باشد و هنوز هم عاشق فوتبال است بخصوص تيم آبي و باوركنيد هيچ كدوم از بازيهاي استقلال از زير دستش رد نميشه .