به تنهایی مسیر دروازه غار را که یکی از محلات جنوب تهران است تا شمال تهران آمده بود تمام صورتش و گردنش عرق کرده بود آمد داخل اتاق و سلام کرد و اجازه گرفت که به قسمت آموزشی برود تعجب کردم که تو این هوای سرد چرا عرق کرده است ؟

درحالی که به سختی صحبت می کرد و من هم به سختی متوجه حرف زدنش می شدم ازش خواستم دوباره و آرام تکرار کند ، گفت که خودش آمده است سوار مترو شده است و بقیه مسیر را که در واقع باید دو تا تاکسی سوار می شده را پیاده آمده است .

بهش گفتم : خوب سوار تاکسی می شدی . گفت : خانم آخه پول نداشتم و خندید .  با وی صحبت شد  بدون اطلاع نباید این کار را می کرده است و قبول کرد .

شاید باورتان نشود این پسر نوجوان کم توان ذهنی آن روز بخاطر چلوکباب از دروازه غار تا مرکز را برای خوردن چلوکباب که ناهار آن روز بود آمده بود . علیرغم این که کباب تمام شده بود و برای او چیزی نمانده بود کارکنان آشپزخانه برای این پسر یک سیخ کباب اختصاصی درست کردند .

پیش خودم گفتم چقدر از زمانی که به مرکز آموزشی آمده تا الان تغییر کرده است آن قدر که این شجاعت و اعتماد به نفس را پیدا کرده است تا با وسیله عمومی و پرسیدن مسیر از مردم خودش را به اینجا رسانده است .

سالها قبل هم یادم میاد یکی از مددجویان پسر هم همین کار را کرد ولی با این تفاوت که او از خیابان خراسان تا مرکز مان را کاملا پیاده آمده بود و آن روز هم ناهار چلوکباب بود...