کودکی بودم معلول و صغیر
پدرم تازه برایم از تاک
از صنوبر از بید
من نمیدانم
از چوب کدامین جنگل یک عصا ساخته بود
تا کمی راحت و آسوده قدم بردارم
تازه می فهمیدم
زندگی یعنی چه؟
مردم دور و بر من چه خوشند
راه رفتن عالیست
تازه می فهمیدم
با یکی تکه ی پوسیده ی چوب
که پدراز دل یک بید برید و عصایش نامید
من چه راضی هستم
من نمی گفتم دردی دارم
حس نمی کردم باید بدوم
فکر می کردم که نشستن بد نیست
دخترکوچک همسایه کتابی داشت با نام بهار
توی آن پر بود از عکس ترنج
او نمیدانست عصا یعنی چه
او عروسک داشت
من عروسک می ساختم
با چوب با پنبه گاهی با سنگ
پسری بود در همسایگی خانه ی ما
که به من می گفت چلاق
عصرهایی که مرا دور زچشم پدرم می دید
آهسته و آرام صدا می کرد
بچه ها باز از این کوچه گذشت دختر خسته ی ده
من از او می ترسیدم
او تفنگی داشت ولی تیر نداشت
او سگی داشت که زنجیر نداشت
او مرا هل میداد
صورتم خونین میشد
بعد پدرم با پای برهنه
بی کفش
سنگ بر میداشت
گرز بر میداشت
بعد می گفت بیا دختر کوچک و بیچاره ی من
من که بیچاره نبودم اما
پدرم سخت پریشانم بود
عصرها با پدرم میرفتم تا باغ
توی باغ
زیر هر کرت
لانه ی کوچک بلدرچینی بود
جوجه بلدرچینها کوچک و کرکی بودند
پدرم می گفت
جوجه بلدرچینها از عصای تو کمی میترسند
می نشستم آن دور
لب آن کرت کنار جاده
نکند مادرشان غصه ی دوری بخورد
پسری بود عابری بود که آهسته قدم بر میداشت
راه میرفت ولی چشم نداشت
پدرش گم شده بود مادرش سوخته بود
تک و تنها میرفت
آب میداد به گندمزاران
دل من می سوخت با دیدن او
او به من سیب میداد
گاهی از گندمزاران برایم گل وحشی می آورد
خانه اش کلبه ی ویرانی بود
یک حصیر پاره
یک حوضچه ی کوچک آب
یک سبد معرفت و دانش بود
عصرها زنجره ها مرغان مگس چرخ ریسکها
همه همسایه و مهمان بودند
یک شب باران فراوان آمد
ده ما ویران شد
پسرک داخل گودال پر از آب افتاد
آنشب ما آنجا بویم
من بودم پدرم بود مادرم بود
پسرک جان میداد
او به من می گفت بیا
او به من می گفت مردم خوبند
مادرم می گفت: آرام بخواب
او به من می گفت دنیا زیباست؟ پدرم می گفت
آری زیباست
او به من می گفت دیدن خوبست؟
من نمی دانستم باید چه بگویم که حقیقت باشد
او به من می گفت که خوشبخت تویی
چشم خونین پدر گفت
که این قصه به پایان آمد
پسرک ساکت شد
مادرم جیغ کشید
پدرم دست به چشمان پسر مالید
پسر هم خوابید
بعد با هم رفتیم
پدرم گودالی کند به اندازه ی او
مادرم چیزی می خواند
من گل می چیدم
مثل گلهای سفیدی که پسر داد به من
بعد او رفت به آغوش خدا
ما رفتیم به ده
ما هر روز آب می آوردیم
گل می آوردیم
ما برای پسرک باغچه ای ساخته بودیم از یاس
من عصایم را دادم به پسر تا سبکتر برود پیش خدا
من عصایم را با یاس مزین کردم
بعد با چوب نوشتم در خاک
یادگاری شهلا
دختر خسته ی ده


شعری از: شهلاروشنی -کتاب دختر خسته ده